تبليغاتX
دختر ارديبهشتي...

دختر ارديبهشتي...

!گستره اي از هيچ ها بهتر از يكنواختي در بعضي چيزهاست!

گاهی...

گاهی گمان نمیکنی و می شود

گاهی نمیشود که نمیشود!!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود!

گاهی گدای گدایی و بخت نیست...!

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی...


به دیدارم بیا هر شب

در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سر پوش سیاهی ها

دلم تنگ است

 

+ ????? ??? ?? ???? 0:6 ???? parisa |


من از تو می مردم

 اما تو زندگانی من بودی

                                تو با من می رفتی

                                تو در من می خواندی

                                وقتی که من خیابان ها را

                                بی هیچ مقصودی می پیمودم

                               تو با من می رفتی

                               تو در من می خواندی

تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

وقتی که شب مکرر می شد

وقتی که شب تمام نمی شد

+ ????? ??? ?? ???? 23:9 ???? parisa


خیلی خورد تو ذوقم اعصابمو خورد کردی....

+ ????? ??? ?? ???? 20:15 ???? parisa


سلام....دانشگاه قبول شدمنمیخواین تبریک بگین؟

....

+ ????? ??? ?? ???? 11:17 ???? parisa |


هه

همه زل زدیم بهش....خیلی خوب بود خیلی...

+ ????? ??? ?? ???? 22:6 ???? parisa


 

همه شب با دلم کسی میگفت: 

« سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود٬ می رود٬ نگهدارش!»

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم میریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در نفس تو رها

میشکفتم ز عشق و میگفتم:

«هر که دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود٬ چشم من به دنبالش

برود٬عشق من نگه دارش»

آه اکنون تو رفته ای و غروب

سایه میگسترد به سینه ی راه...

برود چشم من به دنبالش

برود عشق من نگهدارش


چه گریزی ست ز من؟

چه شتابی ست به راه؟

به چه خواهی بردن؟

در شبی این همه تاریک٬پناه

مرمرین پله ی عاج

ای دریغا که ز ما بس دور است

لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

نه چراغی است در آن پایان

هر چه از دور نمایان است

شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان است

من فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا کی؟

او در اینجاست نهان

میدرخشد در می

گر به هم آویزیم ما دو سر گشته ی تنها چون موج

به پناهی که تو میجویی خواهیم رسید

اندر آن لحظه ی جادویی اوج

فروغ فرخ زاد- تهران ۸ آبان ۱۳۳۶

 

+ ????? ??? ?? ???? 22:41 ???? parisa |


میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

بخدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

                                      میبرم٬ تا که در آن نقطه کور

                                      شستشویش دهم از رنگ گناه

                                      شستشویش دهم از لکه عشق

                                      زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

زتو ای جلوه ی امید وصال

میبرم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

                                     ناله میلرزد٬میرقصد اشک

                                     آه٬بگذار که بگریزم من

                                     از تو ای چشمه ی جوشان گناه

                                     شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شاداب بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

                                     عاقبت بند سفر پایم بست

                                     میروم٬خنده به لب٬خونین دل

                                     میروم از دل من دست بردار

                                      ای امید عبث بی حاصل...


تو را میخوانم و دانم که هرگز

به کام دل درآغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد و تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم ک در یک لحظه غفلت

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها هر صبح روشن

نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر میکنم آواز شادی

لبش با بوسه میآید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز

از این زندان خامش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش

فروزان میکنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان میکنم کاشانه ای را...

فروغ فرخ زاد

 

+ ????? ??? ?? ???? 15:41 ???? parisa |


شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم .....

                   خداحافظ و این یعنی نخواهی رفت از یادم....

***تو که یک گوشه ی چشمت غم دنیا ببرد....حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد***


دکتر علی شریعتی:

در بیکرانه ی هستی دو چیز است که افسونم میکند...

آبی آسمان که میبینم و میدانم که نیست

و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست....!


هر کی اومد تو زندگیم می بردمش تا آسمون

امروز میشد رفیق راه فردا واسم بلای جون

نمیشه قلب عاشق و به دست هر کسی سپرد

نمیدونم بد می آورد یا چوب سادگیشو خورد

هر چی که به سرم اومد تقصیر هیچ کسی نبود

هر چی که بود پای خودم تو قصه هام کسی نبود

هیچ کسی عاشقم نشد هیشکی سراغم نیومد

جواب کار خودمه هر چی بلا سرم اومد

رفاقتت مال خودت منت نذار روی سرم

این قصه ها تموم شده دیگه نیا دو رو برم...

+ ????? ??? ?? ???? 0:30 ???? parisa


تابستون...

زندگی تنها بودن نیست...چرا و چگونه بودن است

هر کس که چرایی برای زیستن دارد٬ با هر چگونه ای خواهد ساخت..!!


نا گهان می نویسم از تمام لحظاتی که قرار است بیاید

از تمام روزهایی که به سرعت گذشتند

از تمام لحظاتی که هجوم سبز آن ذهن را مشغول میکند

نا گهان میخندم اما نمیدانم که به چه؟

شاید به این لحظات سبز

شاید به این شبهای طولانی

شاید به تمام نشانه هایی که لمس کردن آنها مرا به رویاهایم می رساند!

شاید به خودم میخندم که در این روز بهانه ای برای نوشتن پیدا کردم!

ناگهان آرام با خود نجوا میکنم که شاید...

پ.ن:هیچ وقت دنبال لذتی  نباش که رنجش باقی بمونه دنبال رنجی باش که لذتش برات

بمونه!

 

+ ????? ??? ?? ???? 0:15 ???? parisa |


ستاره

یک شب خوب تو آسمون یه ستاره چشمک زنون

خندید و گفت دوست دارم تا آخرش تا پای جون

ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون

ماه اومد و ستاره رو دزدید و برد نا مهربون

تو رفتی و با رفتنت نذاشتی حتی یه نشون

ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون

دلم میخواد داد بزنم این بود قول و قرارمون؟

دوست دارم ستاره جون تا آخرش تا پای جون...

 

+ ????? ??? ?? ???? 0:33 ???? parisa |


فریاد زیر آب

اگه خوابم اگه بیدار اگه مستم اگه هوشیار مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون قلب من منه تن خسته رو دریاب مرا هم خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا صبح

                                    همیشه خوابتو دیدن دلیل بودن من بود

                                     چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

چه در یایی میان ماست

                       خوشا دیدار ما در خواب

                                               چه امیدی به این ساحل

                                                                       خوشا فریاد زیر آب...

+ ????? ??? ?? ???? 23:40 ???? parisa |


داستان آموزنده×پیشنهاد میکنم بخونین×

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از

صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست

دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت.

مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى

استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز

همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به

درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار

ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده

تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند

کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى

است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است.

همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى

است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده

است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى

ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى

به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده

بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى

براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود،

بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم

تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند

نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این

امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع

به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز

به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم

تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى

مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه

کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به

آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می

کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او

هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم

تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى

محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین

معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را

تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى

هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با

وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه

عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران

زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از

دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم

تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در

پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با

دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال

پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در

کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم

تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى

خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده

بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در

گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که

باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر

این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این

تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با

من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است

و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

+ ????? ??? ?? ???? 19:20 ???? parisa |


سال نو!!

سلام سال ۸۹ هم اومد!انگار همین چند وقت پیش (دیروز!)بود که عید ۸۸ بود..

امیدوارم سال جدید واسه همه برکت داشته باشه و همه به آرزوهای خوبشون برسن..الهی

آمین!

 

اینم یه دعای قشنگ :

یا مقلب القلوب والابصار  یا مدبر الیل و النهار  یا محول الحول والاحوال  حول حالنا الی احسن

الحال

+ ????? ??? ?? ???? 19:54 ???? parisa |


عاشقانه ی دکتر شریعتی...

من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشنا شده است؟

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

و هنگامی تشنه ی آتش شدم

که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...

 

+ ????? ??? ?? ???? 15:9 ???? parisa |


مرا به ياد خواهي آورد

مرا به ياد خواهي آورد:

آنچنان كه باران غبار را از سنگ قبر كهنه اي مي شويد

تا نام فراموش گشته اي بدرخشد

ازپس سالها:    مرا به ياد خواهي آورد

 

+ ????? ??? ?? ???? 15:5 ???? parisa |